عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

56

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

ابراهيم خواصّ گويد : وقتى در باديه ره گم كردم ، شخصى را ديدم كه آمد و مرا بس راه آورد ، گفتم تو كيستى ؟ گفت مرا نمىدانى ؟ ! منم آن سر بىدولتان كه مرا ابليس گويند . گفتم چونست كه كار تو آنست كه مردم را از راه برى نه به راه باز آرى ؟ گفت من بيراهان را از راه برم ، امّا آنان كه بر سر راه حق باشند بايشان تقرّب كنم و به خاك قدم ايشان تبرّك نمايم . اى جوانمرد ! عنايت ازلى گوهر صادقان را رنگى دهد كه هر كه در ايشان نگرد اگر بيگانه بود آشنا گردد ، ور عاصى بود عارف گردد ، ور درويش بود توانگر گردد . ابراهيم ادهم گفت : وقتى كشش روم در باطن من سر برزد ، گفتم آيا چه حال است اين و از كجا افتاد اين كشش در باطن من ؟ ! همى سر بزدم و رفتم تا بدار الملك روم در سرايى شدم ، جمعى انبوه آنجا گرد آمده ، آن زنارهاى ايشان بديدم ، غيرت دين در من كار كرد ، پيراهن از سر تا پاى فرو دريدم و نعره‌اى چند كشيدم ، آن روميان فراز آمدند و همى پرسيدند كه ترا چه بود و در تو چه صفرا افتاد ؟ گفتم من اين زنارهاى شما نمىتوانم ديد . گفتند همانا تو از محمّديانى ؟ گفتم آرى من از محمّديانم . گفتند كارى سهل است بما چنين رسيد كه سنگ و خاك بنبوّت محمد گواهى ميداد و از جماديّت اين زنارهاى ما حالت آن سنگ و خاك دارد ، اگر با تو صدقى هست از خدا بخواه تا اين زنارهاى ما بنبوّت محمد گواهى بدهد تا ما در دائرهء اسلام آئيم . ابراهيم سر بر سجده نهاد و در اللَّه زاريد ، گفت : خداوندا ! بر من ببخشاى و حبيب خويش را نصرت ده و دين اسلام را قوى كن . هنوز آن مناجات تمام ناكرده كه هر زنارى بزبانى فصيح ميگفت : « لا إله الا اللَّه محمد رسول اللَّه » . ايشان چون آن حال ديدند زنارها بگسلانيدند و نعره‌هاى شوق زدند و گفتند : لا إله الا اللَّه محمد رسول اللَّه . اى جوانمرد ! آثار نظر صادقان بهر خارستان خذلان كه رسد عبهر دين بر آيد ، بركات انفاس ايشان بهر شورستان ادبار كه تابد عنبر عشق بوى دهد ، اگر بمفلس نگرند توانگر شود ، اگر بزنار دار نگرند مقبول درگاه عزّت شود .